صدای پای نسیم
هم سفر لحظه هایم باش در این کوره راه تردید
به زیبایی قسم از هر چه غیرنام تو سیرم خدایا روح ایمان را مگیر از من که میمیرم... لعیا شدست و تو به لعیا رساندیم بر بیستون دولت قلبش نشاندیم لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... لعیا شود دمی که به لعیا رسانیم... یک خیال ساده و قلبی صبور میبرد ما را به پای محکمه قاضی و حکم و لگدها بر غرور مجرم اینجا نیست من خود شاکیم کیست دانائی که گوید من کیم؟! جرم من تنها عبوری بود و بس با خیالی ساده در راهی عبث این سراب دور را گشتم اسیر میشوم هر لحظه با عشق تو پیر من نمیدانم وکیلم کیست؟ کیست؟ عاشقی دیگر به عالم نیست! نیست! باده ای از جام رسوائی زدم تا دمی سر برکشم سوی عدم گشته ام اینک مقیم کوی دوست آن که هر جا هست در دستش سبوست باز هم جامی کنم از می تهی تا شوم یک دم ز یاد وی تهی حکم صادر شد روم بر پای دار باز هم ساقی برایم می بیار جرم من تنها عبوری بود و بس! با من تنها نسازد هیچ کس... بی وزن و قافیه دل گفته بافیه شیدا خواندن ورودی ذهن است و نوشتن خروجی.! از نور بخوان و از ظلمت بنویس...! شیدا ورق برگشت و ايران را گرفتند به تيتر «شاه رفت ِ» اطلاعات توجه کرده، کيهان را گرفتند چپ و مذهب گره خوردند و شيخان شبانه جاي شاهان را گرفتند همه ازحجرهها بيرون خزيدند به سرعت سقف و ايوان را گرفتند گرفتند و گرفتن کارشان شد هرآنچه خواستند آن را گرفتند به هر انگيزه و با هر بهانه مسلمان، نامسلمان را گرفت ند به جرم بدحجابي، بد لباسي زنان را نيز، مردان را گرفتند سراغ سفره ها، نفتي نيامد وليکن در عوض نان راگرفتند يکي نان خواست بردندش به زندان از آن بيچاره دندان را گرفتند يکي آفتابه دزدي گشت افشاء به دست آفتابه داشت آن را گرفتند يکي خان بود از حيث چپاول دوتا مستخدم خان را گرفتند فلان ملا مخالف داشت بسيار مخالفهاي ايشان را گرفتند بده مژده به دزدان خزانه که شاکيهاي آنان را گرفتند چو شد در آستان قدس دزدي گداهاي خراسان را گرفتند به جرم اختلاس شرکت نفت برادرهاي دربان را گرفتند نميخواهند چون خر را بگيرند محبت کرده پالان را گرفتند غذا را آشپز چون شور ميکرد سر سفره نمکدان را گرفتند چو آمد سقف مهمانخانه پائي به حکم شرع مهمان را گرفتند به قم از روي توضيحالمسائل همه اغلاط قرآن را گرفتند به جرم ارتداد از دين اسلام دوباره شيخ صنعان را گرفتند به اين گله دوتا گرگ خودي زد خدائي شد که چوپان را گرفتند به ما درد و مرض دادند بسيار دليلش اينکه درمان راگرفتند همه اينها جهنم، اين خلايق ز مردم دين و ايمان را گرفتند باران غم در باورم خشکید، وقتی تو را همراه او دیدم وقتی شنیدم با خودت گفتی، زنگ صدایش را پسندیدم این نقطه چین هایی که در تو بود، مانند یک دنیای تو در تو من را کشید آخر به گمراهی، تا سیبی از باغ دلت چیدم هر شب منم اخراجی ی تنها، از آن بهشت با تو بودنها... سکوی پرتابم شدی افسوس، از ارتفاع تو نترسیدم من بی ستون را میتراشم باز، با تیشه ای از نسل بی فردا محکوم حبسم تا ابد در غم، زیرا تو را از تو ندزدیدم روزی تو می آیی به دیدارم، با یک بغل شرم از نگاه من غمگین چرا؟! دل را گریزی نیست، من از عبور تو نرنجیدم... من در هجوم این همه زایش، از خاطرات تلخ امروزم آری از این سی سال تنهایی، چیزی نفهمیدم... نفهمیدم! شیدا بهار ۱۳۹۰ با تشکر از دوست عزیزم سیما خانم که در این غزل همراهیم نمود... آخه این غزل پر بود از علامت تعجب که سیما جان زحمت حذف همشونو کشید البته آخری از دستش در رفت شاخه های سبز بید ماهی و تنگ بلور حسرت و اشک و عبور هفت سینی در سراب حرفهائی نا حساب ساعت شماته دار لحظه های انتظار سبزه و سیر و سماغ یک هم آغوشی داغ سنجد و سرکه و سیب عشوه ای بس دل فریب سکه ای در جیب نیست! این حقارت بهر چیست؟! من کیم یک ناگزیر! در خم ذلفی اسیر! من کیم یک بی پناه! عاشقی گم کرده راه...! میشود نو روزگار...! میرسد صبج و بهار...! کاش من هم نو شوم یا که اصلا تو شوم تا که از نور حضورت هاله یا، پرتو شوم!!! شیدا امیدوارم سال جدید بهترین سال زندگیتون تا به این لحظه باشه و غرق در شادی و آرامش باشید. بابت همه کوتاهیهایی که در این سال کردم و شاید دلخوری از من به دل داشته باشید عذر خواهی میکنم و همینجا و برای همیشه میگم که همتون را دوست دارم...
![]()
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پيادهروي درازي بود، تپهي بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه مرمر عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد و گفت: روز بخير، اينجا كجا ست كه اينقدر قشنگ است؟
دروازهبان: روز به خير، اينجا بهشت است. چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد.
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جادهي خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز بخير!
مرد با سرش جواب داد. ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد.
مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازهي مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود!
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند.
پائلوکوئيلو
قلم چرخيد و فرمان را گرفتند
![]()
![]()
درود فراوان به همه دوستان و همراهان عزیز و دوست داشتنی ام.
| Design By : Pars Skin |


